چی میدونم
شاید دیگه عادم قبلی نباشم ولی هر چی بودم و هستم همینم که هستم.
هنوزم همون وجود نازک و ممتد، همون مرزه بین بیرون شلوغ و داخل خلوتم، وجودی به اندازه ی یه آن، لحظه ای که میگذره و نیست...
ولی!
کاش واقعن هر لحظه نیست میشد، از مرز بودن خسته شدم...
کاش مرز داشتم ولی مرز نبودم، بسه دیگه
...
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
میکنم فریاد
ای فریاد
ای فریاد
ماث
...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۹ ساعت 4:53 توسط GV