مداد رنگی های عزیز

خیلی دوست داشتنی و با معرفت بودن قبل از اینکه ببرشون برا خودش یه کیف پر، هر کدوم مربوط به زمان خودش ،کوچیک و بزرگ ،نرم و خشک، خالص و مخلوط...

خواهرم خیلی سال پیش بردشون و رفت، دوباره خریدم ولی دلم ،فکرم ،حسم با همون کیف دست دوز خودمه با مدادای توش...

از زمانی که پیک نوروزی رنگ میکردم تاااا ... خاطره همراهشون بود.

چه بوی خوبی میدادن...

حالا یادشون افتادم!؟ آره.

هفته ی آخر سال و سرد و سوت کور ، همه چی خاکستری شده.

.

چقد حرف که جاش اینجا نیست انگار! جای دیگه ای هم نباید باشه. گشتم نبوده. چقد تنگه

.

 

زلال

شروع ،هرچی هرچی ؛ رشد ،هرطور هرطور؛ ادامه ،تکرار تکرار ؛ موفقیت ، هرچقدر هرچقدر؛ شکست ، چطور چطور؛ شروع دوباره، هدف هدف...

.

همه چیزو کامل و نهایت میخاستم، نشد!

در هر قدمی پیشرفت میخاستم، نشد!

کمال خالص میخاستم، نمیشد!

راه بدون شکست معنی نداره، ولی وقتی راه تو همیشه تغییر کنه و سهمی جز شکست در راهها آیدت نشه، وقتی مثل اشک از چشم همه کنار بری، وقتی دور بشی، کم بشی، محو بشی، وقتی دنیات وجود خارجیشو از دست بده، وقتی نشناسی احساسات بقیه رو، درک نکنی، نفهمی، غریبه باشی با همه ی خاسته های دنیای جدید...

گم میکنی، گم میشی ، غیب میشی ...

.

راستش ...

کلماتشو پیدا نمیکنم! دنیای خودم خالی شده ، ساکن دنیای بقیه شدم! وقتی داخل خودمو نگاه میکنم اون طرفو میبینم!

چیزی نیست اصلا!؟

جای دیگه است؟ آره! گمونم دو قسمت یا شاید بیشتر تقسیم شده همه چیز...!

قسمتا همدیگه رو فراموش کردن، اصلا گم کردن ، میگردن دنبال هم ولی پیدا نمیکنن! غریبه تر از این حرفا، ببینن نمیشناسن همو!

...

دلم تنگ شده.

برا خیلی چیزایی که داخل آینده ی گذشتم جلوم بود! الان جلوم که نیستن، پست سرمم نیستن، اصلا نمی دونم بودن یا نه!؟

همه چی زلاله ،نور از همه چیز رد میشه! 

دنیای بی رنگ و حافظه...

با دست بند دوتا دستت به قطار بسته شده و اون مسیر خودشو میره...

میدوی میدوی میدوی میدوی میدوی میدوی میدوی ...

نه به قطار میرسی نه به مقصد قطار... میدوی میدوی میدوی ...

.