چتنا شعر از اخوان ثالث

 

(البته بقیه ی منظومه شاتقی برای بعدا...)

شاتقی زندانی دختر عمو طاووس

از دفتر:      زندگی میگوید: 
   م.امید                       اما باز باید زیست.
                                                               باید زیست
                                                                                    باید زیست!...
   
        شاتقی
   زندانی دختر عمو طاووس  
 

... عامي، اما خاصه‌خوانِ دفتر ايام

اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را

- مثل رند و هفت خطِ جام -

خواتده از دون و وَرايِ خويش ...

- « زندگي با ماجراهاي فراوانش،

ظاهري دارد بسانِ بيشه‌اي بُغرنج و در هم باف

ماجراها دارد گونه‌گون و رنگ‌وارنگ است؛

چيست اما ساده‌تر از اين، كه در باطن

تار و پودِ هيچي و پوچي هم‌آهنگ است؟

 

ماجراي زندگي آيا

جز مشقتهاي شوقي توأمان با زجر،

اختيارش همعنان با جبر،

بسترش بر بُعد فرّار و مه‌آلود زمان لغزان،

در فضاي كشف پوچِ ماجراها، چيست؟

من بگويم، يا تو مي‌گويي

هيچ جز اين نيست؟»

تو بگويي يا نگويي، نشنود او جز صداي خويش.

«ماجراها» گويد، اما نقشِ هر كس را

مي نگارد، يا مي انگارد،

بيشتر با طرح و رنگ ماجراي خويش

شاتقي، زندانيِ دختر عمو طاووس

فيلسوفي كوچك است و حرفها دارد براي خويش.

 

عامي، اما خاصه‌خوانِ دفتر ايام

اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را

- مثل رند و هفت خطِ جام -

خواتده از دون و وَرايِ خويش .

آن كه گر خواهد، تواند كرد

وقتِ خاك‌آلود و تلخ همنشينش را

به زلالي همچو لبخند صفايِ خويش.

گاه اگر بگذاردش غمهاي اين عالم

عالمي دارد براي همنشين و آشناي خويش.

- «هي فلاني!»

                   [ او هميشه هر كسي را با همين يك «نام» مي‌خواند

اسم و رسم ديگران سهل است، او شايد

غالباً نامِ خودش را هم نمي‌داند.

 

عصر بود و در حياطِ كوچكِ پاييز،

                                    در زندان،

راه مي‌رفتيم؛

چند تن زندانِ با خستگي همگام.

 

چون طواف حاجيان در عيدِ آن كُشتارِ وحشتناك

گِرد بر گِرد بُتي از جنس و رنگش نام،

لات و عُزّي و هُبل را از بني اعمام،

دورِ حوضِ خاليِ معصوم،

گِرد مي‌گشتيم، اما بي‌ هَوار و هَرْوَله، آرام.

 

اينك آن غمگينِ بي‌آزاد،

شاتقي، زنداني دختر عمو طاووس،

داشت با لبخند ِ مجروحي كه اغلب بر لبانش بود،

و خطوطِ چهره‌اش را، گاه

چون نگه جزم و جري مي‌كرد؛

ماجرا مي‌گفت و با ما راه مي‌پيمود.

عصر خشكي بود، از يك روز آباني.

بي‌صدا و از نظر پنهان،

لحظه‌ها، مثل صفِ مورانِ خواب‌آلود،

با هميشه همعنان مي‌رفت؛ وز هر گام،

سكه مي‌زد «دير شد» بر پولكِ هر «زود»

 

راه مي‌رفتيم و با هر گامِ ما يك لحظه مي‌پ‍ژمرد.

من خطِ زنجير هستي خواره موران را،

اين چنين احساس مي‌كردم كه با ترتيب

در صفِ نوبت يكايك خوابشان مي‌برد

و به نوبت هر يكي، تا پاي بيرون مي‌نهاد از صف،

جون جرقه مي‌پريد از خواب و مي‌افسرد.

راس پنداري

هستي و ناچيزي ما بود؛

كه بدين‌گونه،

بودِ همسان داشت با نابود.

و بدينسان تنگتر مي‌شد و در آن

باختر چون تونِ سردي مي‌شد و در آن

آتشِ دل‌مرده مي‌افسرد، دوداندوه.

و بدينسان خوب مي‌شد ديد در سيماي هر سكه،

و نگاهِ آفِل و غمگين ِ هر لحظه،

اين كه چيزي در فضا مي‌كاست؛

وين كه چيزي داشت مي‌افزود.

داشت مي‌رفت آتش خورشيد؛

داشت مي‌آمد شبِ چون دود.

 

باز مي‌رفتيم و مي‌كرديم

رفته تا انجام را، آغاز.

و دگر ره باز و ديگر بار،

باز ... و باز ... و باز.


سلام... البته این شاتقی ِ ما یه منظومه است(۱۸ بخشی) و این تازه قسمت اولش بود...


۲

<<هی، فلانی،

زندگی شاید همین باشد؟>>

...عقده ی خود را فرو خورد،

چون خمیر شیشه،سوزان جرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می بُرد

لقمه ی بُغضی که قوتِ غالبش آن بود...

-<<هی فلان !زندگی شاید همین باشد؟

یک فریبِ ساده و کوچک.

آن هم از دستِ عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خاهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه! اما

او چرا این را نمی داند،که در اینجا

من دلم تنگ ست .یک ذره ست؟

...


:خوب این تا یه جاییش

 منو کشتن نمی ذارن بنویسم که دِ ...                          این ماله عصر بود الان که شب شده...          

...


۲

<<هی، فلانی،

زندگی شاید همین باشد؟>>

...عقده ی خود را فرو خورد،

چون خمیر شیشه،سوزان جرعه ای از شعله و نِشتر

و به دُشخواری فرو می بُرد

لقمه ی بُغضی که قوتِ غالبش آن بود...

-<<هی فلان !زندگی شاید همین باشد؟

یک فریبِ ساده و کوچک.

آن هم از دستِ عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خاهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه! اما

او چرا این را نمی داند،که در اینجا

من دلم تنگ ست .یک ذره ست؟

شاتقی هم آدم است ،ای دادا بر من،داد!

ای فغان!فریاد!

من نمی دانم چرا طاووسِ ِ من این را نمی داند؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم.

که دل من هم دل است آخر؟

سنگ و آهن نیست.

او چرا این قدر از من غافل است آخر؟

آه،آه،ای کاش

گاه گاهی بچه ها را نیز می آورد.

کاشکی...اما...رها کن.هیچ))

و رها می کرد.

او رها می کرد حرفش را.


خوب باقیش برا بعدا...

نمی دونم چقدر از ماجرا فهمیدین... من که چیزی بهتون نمی گم تا با داستان بفهمین

...خوب فوزولی نکُشِتون!

فقط یه راهنمایی...!

این منظومه مالِ اون زمانِ که مهدی اخوان ثالث تو زندان بود...(هر کی ماجرا رو زودتر بفهمهههه...

به من چه! خوش به حالش!جایزه مایزه در کار نیست ها...

فعلاً...


آگهی تبلیغاتی!!؟؟؟(یه نیش ِ باز. اما تلخ...)

در این محل تا چند وقت دیگه یه مُش  شعر خاستنی از اخوان ثالث رها (!) خاهد شد...

همون منظومه شاتقیُ میگم...  (البته هر چه قدرشو  وقت کردم خودم تایپ میکنم و بقیشو یا بی خیال میشم یا از یه جایی باید پیدا کنم دیگه...!)

تا اطلاع ثانویه که ...

شاتقی...

...مادرها اخمهاشان را زا پنجره بیرون می فرستند

بچه ها با دست های نمناک شاد

بازیهای نا تمام را به خانه برمی گردانند

بروم

بمانم

برگردم

؟...


حالا که رفته ای

سر در پرهایش فرو برده است

نه آوازی

نه پروازی

بآور نمی کنم

پرنده ها هم پیر می شوند!!!!


شاید شاتقی رو بشناسید !؟

شاید نه!

منظورم شاتقیِ ِ شعرهای اخوان ثالث ِ ...

م.امید

واقعا این امید با این نا امید چیکار داشته...!!؟



از انتخابات دلم گرفت...

تو دانشگاه انگاری بچه ها با هم دشمن شدن یا جنگ دارن...!!

مگه رئیس جمهور برای کار کردن برا این مردم نمیخاد بیاد...پس چرا برا اومدنشون آرامش مردم خراب میکنن!!

پس این دعواها سرِ ِ چیه آخه؟؟؟
چرا نماینده ها یا طرفداراشون به هم احترام نمیذارن...!؟

چرا همه چی شبیه دعوا شده!؟؟

من از دعوا و این جور چیزا متنفرم...حتی اگر بدونم همه رو میزنم و هیچکس دستش به من نمیخوره!!!

دارم از دروغ ها و دوروییهایی که می بینم برا جلب نظر و مطرح شدن میگن و انجام میدن دیوونه میشم.

چرا تو کشور ما باید اینطوری بشه...شبیه نفاق بین مردم !!!  آخه چرا...؟؟

حالم بد میشه وقتی دوستامو میبینم که دارن با یه تعصب بیش از حد از نمایندهای مخالف بدگویی میکنن یا با هم جر و بحث های بی دلیل میکنن

اونا جوون بودن ولی حالا من دیگه اونارو نمیشناسم

گیج موندم این وسط دیگه وضعیت برام ناراحت کننده شده

البته همه دنیا احتمالا همینه یا بلکن بدتر...   حالم از وضع دنیا به هم  میخوره... به اینجام رسیده...  سر درد دست از سرم ور نمیداره...  خاب راحت ندارم...  کلافه این وسط موندم نمی دونم یعنی کاری از دست من بر نمی یاد انجام بدم تا همه چیز مثل همیشه باشه یه همیشه ی آبی... 

 بیرون هوا ابری شده.اینُ الان فهمیدم که صدای رعد و برق اومد... نگاه کردم دیدم دل آسمون هم بدجوری پره...

 

یه گوشه دنج میخام...  بدون آدم و حیوون و هر چیز ِ دیگه

صدای دریا...

یا زوزه ی باد...

یه بیابون...

یه آسمون...

یه خدا

ابرها

گر چه می گويند ياران: هيچ ابری نيست بی باران؛

ليک؛

من ـ چنان چون خويشتن را ـ نيک

می شناسم ابرهايی را که شب هنگام

چون شب بارانی تصوير سرشارند

طفلکان آشيان را؛ با سخاوتمندی دريا

سالهای سال؛

شب همه شب در فضای روشن افسانه می بارند؛

ليک روز اندو هزاران حقيقت را

خيس خجلت؛ با فريب وعده ها سيراب می دارند.

ابرهایی که چون من . تنها

ابر تصویرند . ابر سایه و رنگند .

چشمشان دارد دریغ از گریه هم حتی .

گر چه می دانم چو من غمگین و دلتنگند...

 

«آخر شعر ابرها از اخوان ثالث»  

 

دلخوشي ها كم نيست

سلام

 

گاهی اوقات میشود که یکی از ویژگی ها یا پیشرفتها یک دفعه و شاید بی مورد تکانم میدهد.خیالی ام میکند.

قضيه از اين قرار است كه مدتهاست كه شركتهاي توليد كننده ي دوربين هاي عكاسي مثل كنن و سوني و ...  تبليغاتشان را حول تكنولوژي جديد  پيداكردن چهره  متمركز كرده اند.

يعني اينكه وقتي داريد عكس ميگيريد و چندين و چند نفر داخل قاب ايستاده اند-مثل همان عكسهاي دوست داشتني دوران دانشجويي كه همه دارند از سر و كول هم بالا ميروند!-دوربين به هر زحمتي چهره ها را پيدا ميكند و فوكوس دوربين را با اين قابليت جالب تنظيم ميكندو در نتيجه كسآن چهره ها واضح تر مي افتد و مثل گذشته قرار نيست چهره ها فلو و مات از آب در بيايند.اما...

اما چيز عجيب تكنولوژي ا ياست كه سوني براي مدل تي200 اش به كار برده .(ديد ؟  مدل اش هم گفتم كه خيال نكنيد هوايي حرف زدم!!)

اين دوربين به جز قابليت پيدا كردن چهره در يك عكس دسته جمعي  اين قابليت را دارد كه لبخند را هم تشخيص بدهد و عكس را زماني بگيرد كه همه دارند لبخند ميزنند!!!!

(البته اين نه ها ...گفتم لبخنداينم نه لبخند...آره همينه! )

اينجاست كه كمي قلقلك ميشوم...!

يعني چي!!؟به دوربين چه مربوط كه داخل صورت اين صاحب مرده چه مي گذرد؟

مگر نمي شود از يك چهره ي بي لبخندِ زيبا عكس اساسي گرفت!؟

تكنولوژي دارد در احساساتمان دخلت ميكند هاااا...(ياد فيلماي خيليِ آينده افتادم...مثل ماتريكس و من روبات هستم و ...)فكرش را بكنيد...خدا نكنه

(باز افتادم به خيالبافي!)

اگر اين قابليت لعنتي را گسترش بدهند...

اگر ديگر نتواني يك عكس غمگين زيبا پيدا كني...

كه غم ناياب شود...

روزي كه خنده هاي سطحي ِ  زوركي جايش را بگيرند...


از همه حرفهايي كه ضمانت اجرايي ندارن خسته شده ام.از اينكه در مسير دلخوشي هايي سكونت دارم كه قصه شان تداعي غم است بيزارم.من چگونه مي توانم بميرم وقتي كسي زنده بودنم را نديده!

اصلا از اينكه آخر تمام حرفهاي من علامت تعجب است تعجب نكن .كلي حرف ربط لازم دارم براي زدن  كلي حرف بي ربط!  چون تب من را تا حوالي خيابانها برده و درست به اندازه فرقي كه با خودم دارم مشغول هذيان نوشتن.

ولي تو مثل هميشه از بهار و گلها بگو اگرچه من از هر رنگ جز قشنگي مينويسم.

و از من نپرس كه دلخوشي تو چيست.تو ميوه اي كه دوست داري را بخور و كاري به درخت آن نداشته باش!

من هم به اين نتيجه رسيده ام كه بزودي دلخوشي ام را از نزديكترين دفتر پستي تحويل بگيرم!چون از  هميشه خسته تر شده ام.  از غذا خوردن. غذا نخوردن. خود خوری کردن. کتاب و روزنامه خاندن. جواب سر بالا به این و آن دادن و همه این دنیای تکراری .

اینکه گذشته ها گذشته اند و تمام این لحظه ها رفتنی اند درست.ولی...

ولی همیشه این گذشته است که آینده را میسازدو گذشته من از بهرهایی است که عقب افتاده اند و پر از مالیات عقب افتاده خنده هاست.

من با این گذشته چگونه میتوانم مخترع دلخوشیهایم باشم.اگرچه با این پریشانیهای شبانه روزی هنوز هم میدانم که دلخوشی ها کم نیست. شاید همین پدر و مادری که در هر شرایط نگران ما هستند یا همین دانشگاهی که مفت هم نمی ارزد دلخوشی خیلی ها باشد.

این را صدر نشین افکارم کرده ام تا باور کنم که دلخوشی همان غم هایی است که دوستشان داریم حتی اگر م را مضطرب کنند. و شنونده باید زیادتر عاقل باشد برای اینکه چشمها خیلی بیشتر از دهان حرف می زنند .

من تجربه کرده ام که که خوشبختی چیزی نیست جز مجموعه ای از بدبختی هایی که هنوز تجربه نکرده ایم . و اصلا حواسم نیست که غرق شده ام در قصه هایی که با همیشه فرق دارند .  نمی دانم که این امید ما  را تا کجا خواهد برد.  تقویم را نگاه کن .  ظاهرا وقت زنده بودن این دلخوشی ها گذشته.

پس پاک کن را بردار و دلخوشی های من را پاک و اگر نشد پاره کن.

چقدر دنیا عجیبٍ ...!    آخه چرا!

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم     دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم         ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

خوب> وقتی از این شعر به هواااااااا... و هپروت پرواز کردین با این متن به زمین پهن میشین...؟

(...این همینطور دیدم بعد نوشتمش

زندگي آنچه زيسته ايم نيست بلكه آن چيز است كه براي روايت از آن داريم
)
 
همین که میبینی...
 
 
 
این همون متنس هااا  ...
 
تنها که بودم مزه ی شادی عجیب خودپسندی را چشیدم.
دوست داشتم که همیشه پیش از سپیده دم برخیزم . و خورشید را از فراز ساقه ها میخاندم.
ترانه چکاوک تفنن من بود و شبنم آب شست و شوی بامدادانم.
از امساک بی اندازه ای که می کردم شاد بودم.آنقدر کم میخوردم که سرم همیشه سبکسبار باشد و هر احساسی برایم نوعی مستی بیاورد.و چه بسا شرابهایی که ... )بوووووووق( ولی نیک میدانم که هیچیک ازاین شرابها آن گیجی مخصوصی را که روزه برایم آورد با خود نداشت.
ـدر آن بامدادان که پس از بر آمدن خورشید دشت و هامون را لرزشی بود   پیش ازینکه من بر خرمنی خواب روم.
(نانی را که همراه میبردم . گاهی آنقدر نگاه میداشتم تا نیمه جان میشدم.و درین هنگام بود که میپنداشتم  طبیعت را دیگر عجیب نمیابم و طبیعت بهتر در من میتراوید.
این فراوانی طبیعت از خارج بود و من با تمام حواس باز و آماده ام حضور آن را میپذیرفتم. و در وجود من همه چیز خود را مهمان میافت...
 
هرچقدر شر و ور نوشتم کافیه انگوشتام درد گرفت...   این کیبورد داغون هم که آخرش من میکشه...
به قول کافه کاغذی (میشناسید دیگه...!!؟) دیگه ترکید!صفحه رو میگم...
 
ببخشید یه لحظه...به زمین پهن شدین یا نه!!!!!!!
یکم شما هم بنویسین خو  همش که من مینویسم
هر کس بخاد ما یه یوزر بهش میدیم که اون هم چرت و پرت بنوسِ ولی نه هر چی هااااا از همین الان هواست باشه هااااا...ممننون